|
گروه انديشه و علم: در سه دهه اخير كه دوره جهاد و مبارزه مردم افغانستان با تجاوزات خارجی بود، عناصر زيادی با ادعای خدمت به وطن و نجات مردم از منجلاب فقر و بیسوادی و عقبماندگی به ميدان آمدند، اما تحقيقاً میتوان گفت هيچ كدام نتوانستند خصوصيات علامه سيد «اسماعيل بلخی» را به نمايش بگذارند.
علامه سيد اسماعيل بلخی در تاريخ معاصر افغانستان يك استثناء، يك نمونه و يك مرد منحصر به فرد است. فضا برای مقايسه شخصيتهای معاصر با علامه بلخی چندان مناسب نيست، شايد برخی از آنها بر اين قلم ناتوان شكسته برآشوبند؛ اما حالا كه اين بحث را در حضور خوانندگان گشودهايم از بيان كليات اين مقايسه ناگزيريم؛ بدون آن كه از كسی نام ببريم و يا خشم كسی را برانگيزيم.
افغانستان در دوصدسال از تاريخ معاصر خود شخصيتهای زيادی را در خود ديده است كه ادعای رهبری اين كشور و خدمت به مردم و اين سرزمين را داشتهاند. از پادشاهان و زمامداران تا رهبران مذهبی و رجال سياسی و تا فرماندهان نظامی، خصوصاً در سه دهه اخير كه دوره جهاد و مبارزه مردم با تجاوزات خارجی بود، عناصر زيادی با ادعای خدمت به وطن و نجات مردم از منجلاب فقر و بیسوادی و عقبماندگی به ميدان آمدند. اما تحقيقاً میتوان گفت هيچ كدام نتوانستند خصوصيات علامه سيد «اسماعيل بلخی» را به نمايش بگذارند.
يكی از ويژگیهای علامه بلخی وسعت نظر و نگاه كلان او بود؛ او به همهی جهان اسلام نظر داشت. جهان اسلام را سرزمين خود میديد و از آن دفاع میكرد، چنان كه وقتی اسرائيل به سرزمينهای عربی حمله كرد، بلخی به دفاع از مردم مظلوم فلسطين برخاست. مردم افغانستان را بر ضد صهيونيستها تحريك كرد و برای مردم فلسطين كمكهای سياسی و مالی فراهم كرد.
او در يكی از سخنرانیهايش میگويد: «....برادران عرب ما خيال نكنند كه تنها عرب به اين درد میسوزد. روزی كه صهيونيست حمله كرد به ممالك اسلامی، افغانستان يكپارچه ماتم شده بود، طلاب معارف، كسبه و دكاندار و ارباب علم همه برای مظاهره به بازارها برآمدند. خطابهها و شعارها دادند. من برفراز بازار، سرپل خشتی برآمدم؛ خطابه جذابی خواندم كه حاكی از معونت مالی و جانی و خونی ملت مسلمان بود و به سفارت كشورهای عربی فرستادم. به وزارت خارجه رفتم و خطابه آتشين دادم؛ به مسجدپل خشتی رفتم و خطابه سوزناك دادم. همه همدردی كردند، ولی درد آن وقت اثر میكند كه واقعا وحدتنظر باشد.»
| علامه بلخی مردم رادوست داشت؛ اين دوستی يك شعار سياسی برای جلبنظر مردم و يك لبخند شيطنتآميز كه پشتش فريب و دغلكاری خفته باشد نبود، بلكه يك عشق بود؛ عشق راستين به انسان و انسانيت به عنوان گوهر و جوهر هستی. او برای نجات مردم كشورش پانزده سال را در بدترين شرايط در زندانهای حكومت وقت گذراند و چون عشق مردم را در سر داشت خم به ابرو نياورد و بر مردم منت نگذاشت |
او در زندگی معمولی خود همان اندازه كه با مردم شيعه رابطه و دوستی داشت همان اندازه هم با اهل سنت دوست و رفيق بود. او در مبارزات خود ضد استبداد خاندانی و حكومت مطلقه سلطنتی به عنوان يك قائد ملی عمل میكرد؛ در جمع سياسی او پشتون و تاجيك و هزاره و ازبك و از شيعه و سنی سهم داشتند. اگر او در قيام خود موفق میشد، همان شعاری را پياده میكرد كه در مبارزات خود به عنوان شعار كليدی و بخشی از استراتژی خود قرارداده بود. آن استراتژی چنان كه آن روز میتوانست كشور را نجات دهد. امروز نيز میتواند كشور را از گرفتاریهای كنونی رهايی بخشد. بلخی راه حل را در دو كلمه خلاصه كرده بود: «وحدت ملی» و «عدالت اجتماعی».
اين جمله زيبا هميشه تكيه كلام آن مرد بزرگ بود: «شيعهای كه سنی نيست، شيعه نيست و سنیای كه شيعه نيست، سنی نيست.» اين جمله خود يك عالم معنا دارد. فاعتبروا يا اولیالابصار!
وقتی بلخی به شهادت رسيد در تشييع جنازه او محشری در كابل برپا شد. يكی از فضلای كشور آن صحنه را چنين گزارش كرده است: «آنجا شيعه و سنی، پشتون و تاجيك، هزاره و تركمن، سيد و عامی، وزراووكلا، سناتورها، افسران، جوانان معارف، علما و فضلا و تمام گروههای مختلف به ياد علامه بلخی اشك ريختند.» نه تنها شيعه و سنی كه سيكها نيز به دنبال جنازه بلخی اشك میريختند و به سر و صورت خود میزدند. علما و رهبران همه اقوام و مذاهب موجود در كشور سخنرانی كرده بلخی را پيشوای خود میخواندند و درغم از دست دادن بلخی حسرت میخوردند.
علامه بلخی مردم رادوست داشت؛ اين دوستی يك شعار سياسی برای جلبنظر مردم و يك لبخند شيطنتآميز كه پشتش فريب و دغلكاری خفته باشد نبود، بلكه يك عشق بود؛ عشق راستين به انسان و انسانيت به عنوان گوهر و جوهر هستی. او برای نجات مردم كشورش پانزده سال را در بدترين شرايط در زندانهای حكومت وقت گذراند و چون عشق مردم را در سر داشت خم به ابرو نياورد و بر مردم منت نگذاشت.
بلخی يك انسان به تمام معنا، مقاوم و استوار بود. او سی و يك سال از عمر چهل و هفت ساله خود را در تبعيد و زندان سپری كرد؛ پانزده سال تبعيد و پانزده سال زندان كه خودش میگويد: «از اول نوروز1329 زندانی شدم در كابل تا آخر1343. اين پانزده سال را در مقفّل، در اتاق تاريك و سرد زمستان خنك كابل به سر رساندم. تنها عشق و علاقه به مردم داشتم و جز اين چيز ديگری نبود.»
كدام يك از رهبران ما چنين مبارزه طولانی و رنج جانكاه را برای مردم خود كشيده است؟
بلخی يك انسان دردمند بود. درد او از فهم و درك و شعور بالای او ناشی میشد. بلخی در تاريخ ملتهای جهان به طور جدی مطالعه و تأمل كرده بود. او با اين مطالعه، راز و رمز ترقی و پيشرفت ملتهای آزاده و مترقی را دريافته بود.
در سخنرانیهايش رگههايی از آن مطالعات را گاهی بيان میكرد. مثلا او ازدلايل ترقی ملتهای جهان يكی وحدت ملی را میدانست و ديگری كار و تلاش آن ملتها را. سومين رمز پيشرفت را در اعتماد به نفس و تكيه كردن برخويش میديد. هر كدام از اينها و ديگر راز و رمزهای ترقی و تعالی را از نظر بلخی بايد در سخنرانیها و سرودههای او بيابيم.
او در همان عمر كوتاه خود چندين بار سراسر افغانستان را سير و مطالعه دقيق كرده بود. تاريخ كشور و سياستهای پليد استعماری در اين سرزمين را به خوبی دريافته بود. پس از مطالعات و تأملات عميق بود كه او دست به مبارزه مسلحانه زد تا كشور را از شرّ استبداد داخلی و استعمار خارجی برهاند.
همه میدانند كه مردم افغانستان در مبارزه بر ضد بيگانه در طول تاريخ خود، مردانه مقاومت و جانبازی كرده و اين را در جنگهای تاريخی خود بارها به اثبات رساندهاند. خصوصاً در جنگ با انگليس و اتحاد جماهير شوروی مردم افغانستان برگهای زرينی از مقاومت و پايداری و جاننثاری را به تاريخ جهان تقديم كردهاند، اما متأسفانه تقريبا از هيچ كدام از اين مبارزات نتيجه دلخواه به دست نيامده است. هميشه پس از مبارزه و فداكاری دست مردم خالی مانده و باز هم دشمنان مردم از پنجره بر سر قدرت بازگشتهاند، چرا در كشور ما حاصل مبارزات مردم هميشه به خاكستر تبديل میشود؟
جواب به اين سوال مطالعه و دقت فراوانی میطلبد، اما آنچه كه آشكار است و در جامعه ما بارها تجربه شده است، نداشتن طرح و پلان مشخص برای بعد از مبارزه است. معمولا رهبران سياسی و سران احزاب ما پس از پيروزی تازه به فكر تشكيل حكومت افتادهاند و دورتازهای از جنگها و قدرتطلبیها را آغاز كردهاند. كافی است كه اين مسأله را در مبارزات سه دهه اخير مردم مطالعه كنيم تا آنچه اشاره شد به اثبات برسد.
اما علامه بلخی از اين قاعده كلی در كشور مستثنی بود. او پيشوا و سياستمداری بود كه قبل از مبارزه ، برای پس از پيروزی طرح و نقشه مشخص داشت. او در آستانهی مبارزه مسلحانه خود، پيشبينیهای لازم برای پس از به دست آوردن قدرت را انجام داده بود. به گفتهی برخی از يارانش مناصب و مسئوليتها را مشخص كرده بود و نوع نظام را نيز به پيشنهاد بلخی «جمهوری افغانستان» تعيين كرده بودند.
| فضا برای مقايسه شخصيتهای معاصر با علامه بلخی چندان مناسب نيست، شايد برخی از آنها بر اين قلم ناتوان شكسته برآشوبند؛ اما حالا كه اين بحث را در حضور خوانندگان گشودهايم از بيان كليات اين مقايسه ناگزيريم؛ بدون آن كه از كسی نام ببريم و يا خشم كسی را برانگيزيم |
بلخی در سياست دارای نبوغ بود. او يك روزه كارهايی را میكرد كه ديگران در چند سال نمیتوانستند. او با همان نبوغ خود كارهای حيرتآوری كرده است كه برای برخیها قابل قبول و باور نيست، زيرا كسی كه دايماً از آب گلآلود بنوشد، وجود آب زلال را نمیتواند باور كند. او در پانزده سالگی علوم اسلامی را در شهر هرات تدريس میكرده و در همين سن دو كتاب به نامهای فلسفه الاحكام و زنبيل بلخی نوشته كه نسخه خطی آنها در نزد خانواده محترمش موجود است. اينها ادعاهای بدون سند نيست، اما كسانی كه هميشه با آدمهای متوسط و معمولی سر و كار داشتهاند نمیتوانند اينها را باور كنند.
|