کد خبر: 4329573
تاریخ انتشار : ۱۰ بهمن ۱۴۰۴ - ۰۰:۵۹
ایکنا از هجوم اغتشاشگران به مسجد قلهک گزارش می‌دهد

حرمت‌شکنی در حریم امن خدا

در پنج‌شنبه‌ شبی که مسجد جامع قلهک باید میعادگاه انس با معبود می‌شد، به سنگری خونین در برابر هجوم تاریکی بدل شد؛ هجومی که «علی ملک‌زاده» از پشت دیوار و زیر باران سنگ و آتش، لحظه‌به‌لحظه آن را روایت می‌کند. آنجا دیگر خبری از نوای اذان و عطر دعا نبود؛ فقط بوی دود و صدای فریاد برمی‌آمد.

حرمت‌شکنی در حریم امن خدابه گزارش ایکنا، مساجد، همیشه سنگر بوده‌اند. سنگری برای عبادت، سنگری برای فرهنگ، سنگری برای اجتماع و سنگری برای انقلاب. اما گاه، سیاهی و تباهی آنچنان عمیق می‌شود که حرمت این خانه‌ها نیز نشانه گرفته می‌شود. در کوران ناآرامی‌های اخیر کشور، یکی از تلخ‌ترین و تکان‌دهنده‌ترین وقایع، حمله به مساجد و به آتش کشیدن آنها بود. روایتی که در ادامه می‌خوانید، نه یک گزارش خبری خشک، که شهادت‌نامه‌ای است از دل یک شب پر از آتش و خون؛ شهادت از زبان جوانی که لحظه‌لحظه‌ وحشت حمله به مسجد را با پوست و استخوانش لمس کرده است. علی ملک‌زاده، دانشجوی ۲۵ ساله دندان‌پزشکی، ما را به آن پنجشنبه‌شب پرالتهاب می‌برد. او که از نوجوانی در همین مسجد بزرگ شده است قصه‌گو و شاهد عینی شبی است که در آن، ایمان و کفر، رو در روی هم ایستادند.

آرامش پیش از طوفان

همه‌چیز از یک روال همیشگی و معنوی آغاز شد. علی ملک‌زاده، روایت را این‌گونه شروع می‌کند: «علی ملک‌زاده هستم، 25 سال سن دارم و حدود 12 - 13 سال است که در مسجد جامع قلهک فعالیت می‌کنم. از کلاس اول راهنمایی، به لطف خدا وارد بسیج مسجد جامع قلهک شدم».

مسجد جامع قلهک، صرفاً مکانی برای اقامه نماز نیست. این مسجد در قلب خیابان شریعتی، یک کانون فرهنگی و اجتماعی پویاست که ریشه در تار و پود محله دارد. علی با افتخار از این پیوند عمیق می‌گوید: «بسیج و مسجد جامع قلهک در خیابان شریعتی قرار دارد و یک رسالت اجتماعی بسیار عظیمی برعهده دارد. الحمدالله در تمام این سال‌ها، فعالیت‌های بسیار گسترده‌ای داشته است؛ از گروه‌های خیریه گرفته تا اقدامات فرهنگی، جشن‌های مختلف و برنامه‌های گوناگون. انصافا همیشه با محله و مردمی که در منطقه حضور دارند ارتباط خیلی خوبی داشته‌اند». این مقدمه، کلیدی است برای درک عمق فاجعه‌ای که در ادامه اتفاق می‌افتد؛ حمله‌ به مکانی مقدس که قلب تپنده یک محله است.

آن شب، پنجشنبه بود. شب‌های جمعه در پایگاه بسیج مسجد، شب انس و برادری است. محفلی گرم برای مرور مبانی، گفت‌وگو درباره مسائل روز و تجدید قوا: «ما پنجشنبه‌های هر هفته جلسه شب جمعه در مسجد برگزار می‌کنیم. مبنای جلسه این است که بچه‌های پایگاه دور هم جمع شوند؛ یک قوت قلبی برای همدیگر و یک محفل خیلی گرم و دوستانه است».

آن شب نیز همه‌ چیز عادی به نظر می‌رسید. جلسه با تفسیر نهج‌البلاغه توسط فرمانده پایگاه آغاز شده بود و مهمانی برای تحلیل مسائل اقتصادی کشور دعوت شده بود. علی حدود ساعت 7:20 شب به مسجد می‌رسد و به جمع 15 - 16 نفری بچه‌های پایگاه می‌پیوندد. فضا آنقدر آرام بود که وقتی چند نوجوان جلیقه‌های نظامی را پوشیدند، کسی آنها را جدی نگرفت: «در آن فضا، شاید در ذهن بچه‌ها خیلی کمرنگ بود که ممکن است اتفاق خاصی بیفتد. بالاخره بسیج مسجد جامع قلهک همیشه در جریان‌های مختلف حضور داشته و اصلا نه فراخوانی زده شده بود، نه به بچه‌ها اطلاعی داده شده بود و نه از طرف سپاه یا حوزه اطلاعیه‌ای به پایگاه ابلاغ شده بود».

اولین جرقه‌های آشوب

حدود ساعت هشت شب، صداهایی مبهم از خیابان، آرامش داخل مسجد را خدشه‌دار کرد. همهمه‌ای که خبر از التهابی در بیرون می‌داد. علی و چند نفر از بچه‌ها برای بررسی اوضاع به جلوی در مسجد رفتند. صحنه، اگرچه نگران‌کننده، اما هنوز غیرقابل‌کنترل به نظر نمی‌رسید: «وقتی رسیدیم، دیدیم بچه‌های حوزه با موتور بالا و پایین می‌روند و در گوشه‌گوشه پیاده‌روها جمعیت‌هایی به‌نسبت شکل گرفته که شعار می‌دهند». یک تصمیم سریع و خودجوش گرفته شد. جلسه پایگاه ادامه پیدا کند، اما برخی از جوانان بسیجی جلیقه‌پوش، برای حراست از حریم مسجد، جلوی در بایستند؛ نه برای درگیری که برای حفاظت از خانه خدا.

علی در همان لحظات اولیه، نشانه‌هایی از یک سازماندهی عجیب میان معترضان می‌بیند؛ جزئیاتی که خبر از یک سناریوی از پیش نوشته شده می‌داد: «برایم جالب بود؛ شنیده بودم یکی از سلبریتی‌های خارج از کشور ـ خدا لعنتش کند؛ گفته بود مردم عینک بزنند، عینک شنا به چشمشان بزنند... من جلوی در مسجد می‌دیدم که بعضی از دخترهای جوان عینک شنا زده بودند». با این حال، بچه‌های بسیج هنوز با نگاهی دلسوزانه با معترضان برخورد می‌کردند و سعی داشتند با صحبت، آنها را به خانه‌هایشان بازگردانند.

اما هرچه زمان به ساعت 9 نزدیک‌تر می‌شد، نبض خیابان تندتر می‌زد: «از ساعت 9 احساس کردیم التهاب خیابان به‌شدت بالا می‌رود. بچه‌های حوزه مقداری سردرگم بودند؛ می‌رفتند پایین، می‌آمدند و می‌گفتند جمعیت زیاد شده، ولی ما خیلی متوجه ابعاد آن نمی‌شدیم». دیگر امکان ادامه جلسه نبود. جلسه تعطیل شد و همه بچه‌های پایگاه با لباس نظامی جلوی در مسجد آمدند تا در کنار دوستانشان بایستند.

ساعت حدود 9:10 بود که خبر رسید جمعیت عظیمی در حال حرکت از پایین (سمت جنوب شریعتی) به سمت بالاست و خیابان بسته شده بود. به آنها گفته شد: «بیایید وسط خیابان بایستیم.» ملک‌زاده و حدود ۲۵ نفر از بچه‌های مسجد، به همراه دیگر نیروهای حوزه، خطی عمود بر خیابان شریعتی تشکیل دادند. کل نیروهای بسیج حاضر، شاید به ۱۵۰ نفر هم نمی‌رسید، که بخش قابل توجهی از آنها نوجوانان ۱۶ تا ۱۸ ساله بودند.

آنچه در مقابل دیدگانشان قرار گرفت، کابوسی بود که هیچ‌کس انتظارش را نداشت و مثل آن را در حتی در اعتراضات سال قبل هم ندیده بودند: «جمعیت همه مشکی پوشیده بودند.» ملک‌زاده مقایسه سختی میان این تظاهرات و تجمعات پیشین انجام می‌دهد: «آن حجم از جمعیت را یک‌دفعه با چشم دیدم و واقعا عجیب و غریب بود. همه مشکی پوشیده بودند... میزان وحشی‌گری خیلی بیشتر بود».

اما این‌بار، لایه اول جمعیت، کاملا متفاوت بود: «خط اول‌شان، که حدود چهل تا پنجاه نفر بودند، انگار ربات بودند؛ واقعا نمی‌دانم چه بودند. اصلا صدا نمی‌شنیدند.» وقتی نیروها شعار «حیدر، حیدر» سر دادند، واکنش برخلاف انتظار بود. آن‌ها عقب نرفتند؛ بلکه چند قدم به سمت جلو آمدند و ناگهان شروع به دویدن کردند: «اصلا انگار ما را نمی‌دیدند. یک خشم عجیب و غریب در چهره‌ داشتند».

باران سنگ 

اوج فاجعه در لحظه‌ای اتفاق افتاد که رهبری خط مقدم جمعیت، به سمت نیروهای بسیج هجوم برد: «ناگهان یک باران سنگ روی بچه‌ها ریخت». این حمله یک درگیری عادی نبود و انهدامی هدفمند بود. صدای فریاد فرمانده که دستور عقب‌نشینی فوری را می‌داد در هوای آشفته گم شد: «همه با سرعت برگشتیم داخل مسجد، چون اگر یک ثانیه بیشتر آنجا می‌ماندیم، جمعیتی که به سمت ما می‌آمد، این نوجوان‌های ۱۵ - ۱۶ ساله را زیر دست‌وپا تکه‌تکه می‌کرد».

فرآیند بازگشت به مسجد، در ۳۰ تا ۴۵ ثانیه جهنمی به پایان رسید. سنگ‌ها مدام اصابت می‌کردند؛ بیش از ۱۰ نفر در همین مدت کوتاه دچار شکستگی سر و آسیب‌های جدی شدند. در کوچک مسجد به سختی باز شد و جمعیت وحشت‌زده در حال ورود بود. فاصله‌ای کمتر از چهار یا پنج متر بین آخرین نفرات فراری و مهاجمان باقی مانده بود.

علی ملک‌زاده یکی از دو نفری بود که نتوانست وارد شود؛ نفر دیگر نیز یکی از بچه‌ها بود. علی در آن لحظه، تنها به یک چیز فکر می‌کرد: بقا. جلیقه نظامی‌ از اول به تن نداشت. او که ساعتی قبل با نیت گفت‌وگو و همدردی با معترضان به خیابان آمده بود، حالا با واقعیتی تلخ و خونین روبرو بود: «واقعا در یک لحظه با واقعیت میدان روبه‌رو شدم. دو نفر نتوانستند وارد مسجد شوند... یکی از آن‌ها من بودم و یکی دیگر از بچه‌ها که لباس نظامی به تن داشت».

آن جوان بسیجی دیگر، از بچه‌های حوزه بود. با لباس و کلاه نظامی. سرنوشت او در کمتر از سی ثانیه رقم خورد. صحنه‌ای که علی با چشم خود دید و تا ابد در ذهنش حک شده است: «خدا شاهد است، این صحنه کمتر از سی ثانیه طول کشید. ناگهان یک نفر دوید سمتش و یک مشت محکم زد توی صورتش. کلاه این بچه افتاد روی صورتش و بعد، در عرض پنج ثانیه ـ فقط پنج ثانیه، بیش از بیست نفر به او حمله کردند. من دیگر نمی‌دانستم دارند چه کار می‌کنند».

در مسجد با وحشت بسته شده بود و بچه‌ها در حیاط پناه گرفته بودند. اما بیرون، درندگی و توحش حاکم بود. جوان بسیجی زیر مشت و لگد بیش از بیست نفر، در حال جان دادن بود و سپس، فاجعه‌ای بزرگ‌تر: «موتورهای بچه‌ها جلوی در مسجد بود؛ موتورهای شخصی بچه‌ها به علاوه ماشین خانواده‌ها. ناگهان انگار پنجاه لیتر بنزین روی آنها ریختند. آن‌قدر سریع که ناگهان همه‌چیز آتش گرفت حتی درخت‌های جلوی مسجد».

شعله‌های آتش، تاریکی شب را می‌شکافت و صحنه‌ای جهنمی را پیش چشم علی به تصویر می‌کشید. فریاد «یا حسین» از اعماق وجودش بلند شد. ترسی که نکند آن جوان نیمه‌جان را به درون آتش بیندازند. او مجبور شد خود را به کوچه‌ کناری بکشاند تا شناسایی نشود. بعدها شنید که بچه‌ها از داخل حیاط با پرتاب سنگ، توانسته‌اند مهاجمان را فراری دهند و آن جوان مجروح را به داخل مسجد بکشند. جوانی که گفته می‌شد در کما به سر می‌برد.

وحشت در خانه امن خدا

همزمان که علی در بیرون از مسجد برای جان خود و دیگران می‌جنگید، در داخل مسجد، وحشتی عظیم حکم‌فرما بود. مسجد، خانه امن خدا، به یک قلعه محاصره شده تبدیل شده بود. در داخل، فقط نیروهای بسیجی نبودند: «داخل مسجد بچه‌های ۱۴ - ۱۵ ساله بودند. حدود ۲۰ نفر خانم برای نماز و جلسه داخل مسجد حضور داشتند. سه تا بچه شش، هفت ساله داخل بودند. سه چهار نفر پیرمرد و دخترهای جوان داخل مسجد بودند».

ترس از اینکه مهاجمان از دیوارها بالا بیایند و فاجعه‌ای انسانی رقم بزنند، همه را فلج کرده بود. بچه‌های بسیج مسلح نبودند و تنها سپرشان، دیوارهای مسجد بود: «در آن لحظات، رعب و وحشت شدیدی برای همه ایجاد شده بود. واقعا این‌ها کاری به بچه‌های بسیج نداشتند؛ اگر خدای نکرده همان بلایی که سر مسجد ابوذر آورده بودند، سر این مسجد هم می‌آمد، اگر آتش به داخل مسجد می‌رسید، خدا می‌داند چه فاجعه‌ای رخ می‌داد».

علی که توانسته بود با یکی از دوستانش در داخل مسجد تماس گیرد، از وضعیت باخبر شد. آنها از پشت در، افراد مسلح را دیده بودند. اما یک لطف الهی، مانع از ورودشان شده بود: «خدا رحم کرده بود؛ این آتش عجیبی که جلوی در مسجد راه انداخته بودند، مانع شده بود... خودشان نمی‌توانستند از این آتش عبور کنند و این واقعا لطف خدا بود». آتشی که خودشان برافروخته بودند، سدی در برابر جنایت بیشترشان شد. بیش از ۴۰ موتور و ۴ خودرو در مقابل مسجد، در آتش کینه و جهل سوخت.

در آن یک ساعت پر از دلهره، علی احساس می‌کرد در شهری بی‌دفاع رها شده است: «هیچ نیرویی نبود. ما اصلا ناجا نمی‌دیدیم، پلیس نمی‌دیدیم. خدا شاهد است، ما احساس می‌کردیم کودتا شده. با خودمان می‌گفتیم مگر می‌شود کلانتری قلهک بغل گوش ما باشد و هیچ‌کس نیاید؟» او دیوانه‌وار با هر کسی که می‌شناخت تماس گرفته بود و طلب کمک می‌کرد، اما گستردگی آشوب در تمام منطقه، اعزام نیرو را غیرممکن کرده بود.

سپیده امید؛ رسیدن نیروهای کمکی

حدود ساعت ۱۰:۱۵ شب، پس از یک ساعت اضطراب و وحشت، صدای امید از دور به گوش رسید. نیروهای کمکی از ناحیه مقاومت بسیج رسیدند. در مسجد باز شد و چهره‌های وحشت‌زده و مجروح بچه‌ها نمایان شد. بسیاری سرشکسته بودند و آثار شوک و ترس در چشمانشان مشخص بود. نیروهای تازه نفس، جمعیت اغتشاشگر را عقب راندند و توانستند خیابان را پس بگیرند. درگیری‌ها تا حدود ساعت ۱۱ شب ادامه داشت، اما دیگر سایه شوم سقوط مسجد از سر بچه‌ها برداشته شده بود. جانشین پایگاه بعدها برای علی تعریف می‌کرد که در آن لحظات فرار به داخل مسجد، چه بر سر نوجوانان آمده بود: «خیلی از بچه‌های ۱۴ - ۱۵ ساله زانوهایشان سست شده بود و از شدت رعبی که در آن بیست ثانیه ایجاد شده بود، به زمین می‌افتادند».

فردای واقعه؛ غیرت و همبستگی

شبی که گذشت، تلخ و خونین بود، اما فردای آن شب، جمعه، روز دیگری بود. خبر هتک حرمت به مسجد جامع قلهک، خون را در رگ‌های اهالی محله و قدیمی‌های مسجد به جوش آورده بود: «خدا شاهد است، همان شب پنجشنبه فکر می‌کنم ساعت ۱۱ که شد، بیش از ۷۰ - ۸۰ نفر خودشان را به مسجد رسانده بودند؛ از قدیمی‌های مسجد، پدرها، بزرگ‌ترها، جوان‌هایی که شب قبل نبودند. همه با نگرانی آمده بودند که ببینند مسجد چه شده و بچه‌ها چه وضعی دارند».

روز جمعه، حجم نیروهای مردمی و بسیجی آن‌چنان بالا بود که اغتشاشگران جرئت نزدیک شدن به خیابان اصلی را پیدا نکردند: «بچه‌ها آن‌قدر دلاورانه و پرقدرت در خیابان شریعتی ایستادند که از هیچ‌کدام از کوچه‌ها نتوانستند بیرون بزنند؛ با اینکه شاید جمعیت آن‌ها از ما بیشتر بود».

خیابان شریعتی با همت و غیرت بچه‌ها آرام گرفت، اما هزینه این آرامش، خون و جراحت بود. علاوه بر جوانی که علی شاهد ضرب و شتم وحشیانه‌اش بود، خبرهای تلخ دیگری نیز دهان به دهان می‌چرخید. خبر شهادت جوانی به نام مهدی‌زاده، که فیلم به چاقو زدنش در گوشی یکی از اغتشاشگران دستگیر شده، پیدا شد. جوانی ۲۹ ساله با سه فرزند.

شبی که بر مسجد جامع قلهک گذشت، روایتی است از تقابل سیاهی و نور. داستان هتک حرمت خانه‌ای که پناهگاه مومنان بود و شبی که در آن، جوانانی با دست خالی، در برابر لشکری از کینه و نفرت ایستادند تا از حریم امن خدا دفاع کنند. این روایت، سندی است بر مظلومیت حافظان امنیت و شاهدی است بر عمق کینه‌ای که قلب ایران اسلامی را نشانه رفته است.

انتهای پیام
خبرنگار:
فاطمه برزویی
دبیر:
فاطمه بختیاری
captcha